یکسال گذشت - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 17:47
سلامبعد از یکسال اومدم بنویسمخیلی یاد وبلاگم میوفتم، هیچجا هم مثه اینجا همه چیزو بی شیله پیله نمیگم، اما نمیدونم چرا دیر به دیر حوصلم میشه بیامیه مرور بکنیمارشدمو گرفتمعسل.و کار میکردمدنبال ازدواج بودم تقریباخیلی استرسی و زشت زندگی میکردمسرطان گرفتمشیمی درمانی و دردسرای بعدشرسیدیم به پیوند استخوانتق...
اول فروردین - تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 12:50
سلامدوماهه که نیومدم تایپ کنم،نیومدم بنویسمنمیدونم چرا! سرم گرم بودهچندبار نیت کردم بیام برای لحظه نویسی ولی یادم رفتامروز اول فروردینهتا صبح بیدار بودم،سال که تحویل شد خوابیدمقرنطینه ایم! سفره هفتسین
شب نویسی - تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 4:02
سلاماومدم بنویسمخیلی وقته میخوام بنویسم. چندبارم لپتاپو روشن کردم، اما نشد.نمیدونم چرا حالشو ندارم. شاید حال تایپ ندارم.شاید اصلا نمیدونم حالم چطوریه که بخوام تایپش کنم.مکث میکنم...نفس عمیقی میکشم...ح
سرطان - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:25
اسمش عجیبه ولی گرفتم.الان یه اشکی گوشه چشممه،داره شل میکنه بریزهلعنت به روزایی که نمیتونم قوی باشم ...استقلال باخت،لنگ ثانیه آخر گل زد، شاید خیلی دلیلش اون باشه دپ این ساعتا ...رفتم کربلا، پیاده برای
98شد - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:36
سلاماومدم بنویسم.کمرم الان خالیه!فکرم ؟ نه اون خالی نیست، پره!اینکه من الان به چی فکر میکنمو خب نه نمیگم، ولی اینکه این مدت چطوری گذشتو باشه. اوکی.دو روز قبل عید در حالی که تازه رسیده بودم و خسته بودم
امروزم روز آخره - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:36
سلامامروزم روز آخره... باید برگردم.حال روحیم بد میشه روز آخر.. حتی دو روز آخراولشم که تو اتوبوس ماچاله میشم تا برسم و دو روز نیاز به ریکاوری دارم.عملا از اینجا رونده و از اونجا مونده هستم!!!این سبک زن
سفر به درون - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:36
امروز بر میگردمطبق معمول با اتوبوسو این داستان ادامه دارد ...روزای آخر همش دلتنگیه، همش نق زدنه، همش یه حسیه که نمیتونی بگیهم اتاقیم رفت شهرشون برای کار .. تنها شدم ..یعنی کیو میارن پیشم! کاشکی یه آدم
بسسه دیگه - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:36
اومدم بنویسمامشب باز میرمروز آخر که میدونی چقد ..تنهام، خیلی تنهامخیلی تنهاتر از قبلعلی دوست ده سالم دیگه جواب نمیده و دلیلش هم دعواییه که سر یک زن خراب اتفاق افتاده.بعد از 1ماه پیام داده که چرا شماره
همینجوری - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:36
دنبال دختر میگردم واسه ازدواجاین رستم داره تموم میشه و رست بعدیم میریم مشهد انشااللههادی اینا و خواهرم اینجانمهدی هم بود رفتخواهرم استراحت مطلق بهش خورده و اینجا مونده.انشاالله بچه اش صحیح و سالم و زیبا متولد بشه سر موقع خودشاونجا همونجوریهمجید شد هم اتاقیم.نمیدونم یکم گیجمدلم کوه میخواد اگه بشه
حرفای سنگین - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:36
سلاماومدم بنویسمسنگین حرف بزنم.نمیدونم تویی که الان نشستی داری میخونی چه شکلی هستی یا چقد بعد نوشتن من میخونیشهمون لحظهیه روز بعدیه هفته یا شاید چند سال بعد!عجیبه،چند سال بعد یعنی چه شکلی ام، بچه دارم
حال پرت و پلایی دارم - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 22:36
الان اتفاقی نشستم لینکهای وبلاگم رو دیدم، هیچکدومشون آپدیت نبودن، خیلیاشون اصلا وبلاگش پاک شده بود.پس دوتا نکته. یکی اینکه من خیلی پیر شدم چون خیلیاشون آخرین نوشته شون مال قبل سال 90 بود و دیگری اینکه
اینقدری اینسری خراب شده که خیلیش دیگه قابل جبران نباشه! - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 22:36
من میترسم روی گوشیم بیام بلاگفا، چون میترسم کسی رد منو از طریق گوشیم بگیره و پیدا کنه اینجارو، جایی که تمام دلنوشته هامو توش داره، من میترسم چون مطمئنم کامپیوتر شخصی و لپتاپ کلا ویندوز امنیتش بهتره. م
پایانِ نامه - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 22:36
هفت روز گذشته، هفته عجیب و غریبی بود.تقریبا از اسفند سال قبل درگیر فیزیکی برای پایان نامه شدم. یکسال قبلش واحدش رو گرفته بودم و همیشه روی اعصابم بود و بخش بزرگی از مغزمو اشغال کرده بود.فروردین دفاع پر
تک بعدیه محض هستم - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 22:36
نوشتنم گرفتخواهرم و آوا الان تو اون اتاق خوابیدن.اینقدر با آوا امشب بازی کردم و گذاشتم منو ببره که زود و راحت خوابش برد.اونم به تاثیر از من بشدت طرفدار استقلاله و متاسفانه استقلال نتونست صعود کنه و شا
انتظار منو میکشه - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 22:36
این لحظه رو باید ثبت کنمتازه از بیرون اومدم، با علی بودیمرفتیم آرایشگاه. پیش شهرام کونگوز(تیکه کلامشه)!!اعصابم خیلی خورد بوداستاده ریده بم، گفته فیلم آموزشی باید تهیه کنی در صورتی که فلاح و بقیه امضاه
تسویه کردم - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 22:36
دانشگاهم تمام شد. با همه بدیها و بدتریاشسه شنبه رفتم یونی بقیه امضاهارو گرفتم..رسید به امضای آخر یعنی صادقی، گفت فیلم آموزشی پر کردی، گفتم آره، با لحن خیلی تخماتیک گفت باید بررسیش کنم قبلا بهتون گفته
مسافرت - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 22:36
رفتیم تهران اولش، قبل اونم تو راه مسجد جمکران موندیم و ناهار تاریخی خوردیم! همه گربه ها دور ما جمع شده بودن، مرغ بود و به دلمون نچسبید و خیلیشو دادیم گربه ها.اومدیم تهران خونه داداشم و یه روز و نصفی م
آمده ام تا بنویسم - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 22:36
چندین کتاب خریدم تا بخوانم، "بیشعوری" رو چند روزه شروع کردم و متاسفانه سرماخوردگی و ضعف جسمانی نگذاشت تا ادامه اش دهم.تا فردا وقت دارم باید بخونمش.دیروز رفتم دکتر و آمپول تقویتی ام زدم، گفت خوب استراح
دوری و سختی - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 22:36
سلام یکم خسته ام. خیلی فکر میکنم. خیلی شبها خواب میبینم، خواب بد.اینجوری نبودم.اصلا سالی یبار هم خواب نمیدیدم، اما شرایط الان کاریم یکم سخته.امشب باید برم، خیلی دلم گرفته. عاشق پدر و مادرمم. یعنی خیلی
وقت رفتن! وقت خستگی - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 22:36
فقط دلم میخواد بنویسمخیلی وقت ندارم روز آخره و دارم میرم.اعصابم خورده. دوری از خانواده برام سخته، خیلییی سخته.من آدم وابسته ای هستم. دلم برا همه چیه اینجا تنگ میشهدوس دارم اینجا کار کنم، کاری که دوس د