سلام
اومدم بنویسم
خیلی وقته میخوام بنویسم. چندبارم لپتاپو روشن کردم، اما نشد.
نمیدونم چرا حالشو ندارم. شاید حال تایپ ندارم.
شاید اصلا نمیدونم حالم چطوریه که بخوام تایپش کنم.
مکث میکنم...
نفس عمیقی میکشم...
حرارت بدن در روزهای بعد از شیمی درمانی خودش را نشان میدهد.
یک هفته پیش شیمی سنگینی داشتم.
بدنم داغه. پر از حرارت. از دهانم گاهی داغی میزنه بیرون.
روم نمیشه حتی اینجا بگم!چرا اینجوری شدم...
توی یکماه گذشته پنج جلسه تزریق داشتم که البته، به دلیل وخامت حالم یک جلسه اضافه شد.
بعد از اون چهار جلسه پی درپی، ادرارم خون بود و همراه با سوزش.
یه هفته ده روزی نابود شدم تا برگرده.
باید آب زیاد میخوردم.
من اینروزا با امین خیلی میرم و میام و توی اکیپشونم، یه بار رفتیم باغ با مرضی و میلاد و بهار و شیوا و امین.
حسابی رقصیدیم. اونا خوردن و میلاد زیاد از حد خورد و حالش بد شد،خیلی خندیدیم به اعترافات میلاد. اما اون فکر میکرد حالش خوبه!!
یه بارم با بهار و مرضی و امین رفتیم شام بیرون
جمعه صبحم با امین رفتیم صبحونه انگلیسی زدیم و بعدشم بازی کردیم.
من یه اعترافی باید بکنم.
اولا الان خیلی اوکی تایپ نمیکنم
دوما تمام این سالهایی که کار کردم و حرص خوردم و به اصطلاح زندگی کردم، اصلا حال نکردم.
اصلا اکیپی با دختر نرفتم بیرون، اولین بار اکیپی باغو بعد بیماریم و با همین گروه بودم
ده سال پیش چارشنبه سوری رفتیم باغ مهسا همکلاسی دوره کاردانی، ولی اینجوری اکیپ باهم باشیم نبود.
خیلی به خودم ظلم کردم.
آدم معتقدی بودم یا پولدار نبودم یا شانسی برای حضور نبود رو نمیدونم، فقط میدونم روزایی که توی عس.لو من توی اتاقم بعد 14ساعت کار نشسته بودم و به بدبختیام و استرسام فکر میکردم!خیلی اشتباه میکردم.
روزایی که میومدم اصفهان و بدوبدو فقط تفریحم یه ناژوون و یه علی و یه فلافل بود، خیلی اشتباه میکردم.
من باید اعتراف کنم به خودم ظلم کردم، البته که زندگیم بی روح بود و انگار واجبی کشیده شده بود تهش و کسی هم نمیومد منو ازین فضا خارج کنه، شاید خودمم راه نمیدادم، تا اینکه سرطان اومد. کشیده بدی بهم زد و گفت پاشو بچه ... پاشو اینجا باید درست زندگی کنی، نباید دیوار بکشی نباید ناشکر باشی نباید اینقد پرت باشی!!!!
امشب میلاد یه گروه درست کرد، سه تا دختر توش بودن، منو امینم اد کرد و فهمیدیم یکیشون دوس دختر میلاده، البته دوس دختر دومش! بعد شروع کردن چت و ماهم به مرضیه سیگنال دادیم! خیلی این سبک زندگیو دوس ندارم، خیلی وقت پیش اگه زن گرفته بودم اصلا وارد این چتا نمیشدم! واقعا نمیدونم هنوز باید شل بگیرم و ادامه بدم یا یکم سفتتر.
بعد چند سال به سارا پیام دادم، دوس دختر اول و آخرم،اول از نظر واقعیه، والا یه چنتایی اومدن و دوتا پیام دادن و گاهی یه قهوه هم خوردن و رفتن.
بعد سارا بود که اسید پاشیدن کف زندگیم و هیچ دختری سمتم نیومد و حتی خواستگاری هم قبول نمیکردن این اواخر! با اینکه واقعا چیز بدی نداشتم غیر اینکه کارم دور بود! اما شهیدی حرف خوبی زد گفت قسمت نبوده چون اگه با دوتا بچه این اتفاق میفتاد خیلی سخت میشد!! راست میگه
خلاصه سارا خیلی ناراحت شد تا بهش گفتم، گفت خیلی گریه کردم. با شوهرش الان بابل زندگی میکنن و حدود چهارساله که عروسی کرده.
امین همیشه میگه اون فقط بدردت میخورد و نباید از دستش میدادی.
سارا شروع کرد هرروز حالمو پرسیدن. خیلی به واسطه شوهرش مومن شده و نمازشب خون.
باهاش چت میکردم و بهش حالمو میگفتم و تعریف میکردم چه بر من گذشته تو این مدت! اون شروع کرد پیغام و پسغام که یالا نماز بخون، حق نداری بد بشه حالت.
دوس داشتنو از توی پیاماش میفهمیدم، شاید امین راست میگفت.
همیشه میگن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد، درسته تو تایمی که با سارا دوست شدم خوشتیپ و جوون بودم و خیلی دخترای دیگه آمار میدادن. ولی واقعا سارا همه چیز منو بیشتر از اون چیزی که بود میدید و دوستم داشت.
مدام میگفت به شوهرم میگم برای همکلاسیم دعا کن. یه جا بهش گفتم سارا خوب نیست باهات میچتم، خودمو میزارم جای شوهرت و عذاب وجدان میگیرم. گفت عقب افتاده مگه چی بهم میگیم؟ تازه من همه عکستم نشونش دادم و گفتم برا همکلاسی سابقم دعا کنه.
گفتم نه این صحیح نیست! و الان چند روزی یه پیام تو اینستا میفرسته فقط ببینه زنده ام یا نه.
سارا جان خدا پشت و پناهت. براتون بچه های خوشگل و زندگیه همراه با سلامتی و آرامش از خدا میخوام.
سارا خیلی به خدا نزدیک شده بود و اینقدر شکرگزار بود و اینقدر به آرامش رسیده بود که چشمش نکنم شده بود اون چیزی که یک نفر باید باشه.
بهش گفتم چه نفرینی کردی که بعد تو هیچی تو زندگیم سر جاش نبود، گفت از حرفای آخرت دلخور بودم ولی همیشه به نیکی ازت یاد کردم چون آدم حسابی بودی.
امشب یه جوریم.
هنوزم حرارت داره از دهنم میزنه بیرون و حرارت لپتاپ به دستام داغی بدنمو بیشتر میکنه.
نفس کم میارم.
مامانم نمیدونه یه مقداری ریه منم درگیر بیماری شده.
چهارتا جلسه دیگه برم باید عکس بگیرم، امیدوارم که دیگه شیمی درمانی نخواد و معجزه اتفاق افتاده باشه.
ابرو و مژه هام خالی شده! این خیلی بد و غم انگیزه
گاهی اینقدر جلو آیینه نمیرم، یادم میره قیافم شبیه آخناتون و پوتیفاره
از بس تو فکر امین و با دختر بیرون رفتن و باغ و میلاد و عشق و حال مثلا کردنم، اصلا یادم رفته باید استراحتم بکنم یا تمرکز کنم، یا نماز بخونم دعا کنم یا اصلا چی برا بیماری خوبه، کی باید آزمایش بدم و ازین حرفا!
خدا آخر عاقبتمو بخیر کنه...
صبح جمعه گفتن بریم کله بزنیم
مهدی خاله گفت میخوام سه تا خانواده رو جمعه دعوت کنیم تو باغ و اول نظر منو گرفت، گفتم مهدی فکر نمیکردم اینقدر مهم شده باشم خخخ
رنگ کارام و حرف زدنم عوض شده..
باید خلوت کنم با خودم. کتاب بخونم. و سنگامو وا بکنم تا کلا مسیر بیخودی رو پیش نگرفتم.
ولی نمیتونم اینارو هم ول کنم.. باهم اگه بتونم خودمو پیدا کنم خوبه
اینروزا به غیر از چت تو گروههای دوستیمون و رصد ساعتی اخبار ورزشی و پرسه مدام توی اینستا و گاهی بیرون رفتن با امین هیچ دستاوردی ندارم.
برچسب:
نویسنده: آدرین صالحپور